اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

118

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

بپرهيز و السلام » . و به قرظة بن كعب انصارى نوشت [ 1 ] : اما بعد فان رجالا من اهل الذمة من عملك ذكروا نهرا فى ارضهم قد عفا و ادفن و فيه لهم عمارة على المسلمين فانظر انت و هم ثم اعمر و اصلح النهر فلعمرى لئن يعمروا احب الينا من ان يخرجوا و ان يعجزوا او يقصروا فى واجب من صلاح البلاد و السلام ، « همانا مردانى از ذميان حوزه ماموريت تو نهرى را در زمين خود اسم بردند كه بىاثر شده و زير خاك رفته است و مسلمانان براى ايشان عهده دار احياى آن هستند پس تو و ايشان بنگريد سپس نهر را احيا كن و آباد ساز پس بجانم سوگند كه اگر احيا شوند نزد ما دوست تر است تا بيرون روند اگر چه در واجب احياى سرزمينها ناتوان باشند يا هم كوتاهى كنند ، و السلام » . و به منذر بن جارود فرماندار اصطخر نوشت [ 2 ] : اما بعد فان صلاح ابيك غرنى منك فاذا انت لا تدع انقيادا لهواك ازرى ذلك بك ، بلغنى انك تدع عملك كثيرا و تخرج لاهيا متنزها [ 3 ] تطلب الصيد و تلعب بالكلاب و اقسم لئن كان حقا لنثيبنك فعلك ، و جاهل [ 4 ] اهلك خير منك فاقبل الى حين تنظر فى كتابى و السلام ، « همانا شايستگى پدرت مرا به تو مغرور ساخت پس ناگاه تو را يافتم كه از پيروى هواى خود نمىگذرى ، اين هوسرانى مقام تو را پست مىكند ، به من خبر رسيده است كه تو بسيار مىشود كار خود را رها مىكنى و در پى شكار و سگ بازى بهوسرانى و گردش بيرون مىروى و سوگند مىخورم كه اگر درست باشد تو را بر كارت كيفر دهم ، و نادان خاندانت از تو بهتر است پس هر گاه بنامه‌ام نگريستى نزد من آى ، و السلام » . منذر بيامد و على او را عزل كرد و سى هزار غرامت بر او نهاد سپس آن را براى خاطر صعصعة بن صوحان واگذاشت پس از آنكه منذر را بر آن سوگند داد

--> [ 1 ] ل ، ص 240 . [ 2 ] نهج البلاغه ، ر 71 . [ 3 ] ل ، بمنبرها . [ 4 ] نهج - البلاغه ، لجمل اهلك .